مولانا

مقلالت مولانا (فيه مافيه)


مولانا همراه با پدرش سلطان العلما - كه يكي از مشايخ بزرگ و از صوفيان بلند آوازه بلخ بود - در حدود سال 617 ه ق وارد قونيه شد. در آن زمان مولانا پسری 14 ساله بود. و بنا به روايت سلطان ولد، در ولد نامه، تازه در آستانه حمله مغول به شهر بلخ، سلطان العلما از بلخ حركت كرد و مهاجرت بسوی غرب - كه از طريق بغداد و مكه و شام صورت گرفت - حدود 10 سال به درازا كشيد.

در همين سفر بود كه در توقف كوتاهی كه سلطان العلما در نيشابود داشت، با عطار ملاقات كرد و عطار كتاب اسرارنامه اش را به او هديه داد.

در باره اين ملاقات، روایت های مختلفی وجود دارد و گفته اند كه عطار با ديدن مولانا كه در آن زمان پسر خردسالی بود، پيش بيني كرد كه اين پسر در آينده اعجوبه ای خواهد شد و چنين و چنان خواهد كرد و حتی گفته اند كه اسرارنامه اش را خود به مولانا هديه كرد، نه به سلطان العما.

با تشكر از خود او 

و تمامی كسانی كه طی سالها اين سخنان گرانبها را به ما رساندند

و با تشكر از
نشر مركز، تهران، خيابان دكتر فاطمی، خيابان باباطاهر، شماره 8

و از ويراستار، آقاي جعفر مدرس صادقي
كه مقدمه كتاب را اينگونه شروع ميكند :

در فيه مافيه، مولانا را بدون حجاب می بينيم. اين شاعر ضد شعر كه بارها - چه در مثنوي چه در غزليات - از تنگناي وزن و قافيه به فرياد آمده، در مجالس فيه مافيه، با خيال راحت، در ميان دوستان و مريدان نشسته است و سخن می گويد : گفتار صاف و ساده و بي تكلفي كه از دل بر آمده تا يكراست به دل بنشيند ...

++++++

اصل مقصود است

اين سخن براي آن كس است كه او به سخن محتاج است كه ادراك كند. اما آن كه بي سخن ادراك كند، با وی چه حاجت به سخن است ؟ آخر، آسمن ها و زمين ها همه سخن است پيش آن كس كه ادراك ميكند ...

...

پس معلوم شد كه اصل مقصود است. آن شعر فرع مقصود است - كه اگر آن مقصود نبودی، آن شعر نگفتی

...

چنان كه بادی در سرای بوزد، گوشه قالی برگيرد، اضطرابی و جنبشی در گليم ها پديد آرد، خس و خاشاك را بر هوا برد، آب حوض را زره زره گرداند، درختان و شاخه ها و برگها را در رقص آرد : آن همه احوال متفاوت و گوناگون می نمايد، اما از روی مقصود و اصل و حقيقت يك چيز است، زيرا جُنبيدن همه از يك باد است.

++++++

اُميد

اوميد از حق نبايد بُريدن.
اوميد سرِ راه ايمني است.
اگر در راه نميروی، باری، سر راه را نگه دار !
مگو « كژی ها كردم. » تو راستی را پيش گير، هيچ كژی نماند.
راستی همچون عصای موساست، آن كژی ها همچون سحرهاست.
چون راستی بيايد، همه را بخورد.
اگر بدی كرده ای، با خود كرده ای. جفای تو به وی كجا رسد ؟ چون راست شوی، آن همه نماند.
اوميد را - زنهار - مبُر !

++++++

ديدن آفتاب چراغ لازم ندارد

++++++

تو را باری ديگر ميبايد گرديدن گرد عالم

...
اگر چه علم را همی گشتی، چون برای او نگشتی، تو را باری ديگر ميبايد گرديدن گرد عالم.
آن گشت براي او نبود - براي سير و پياز بود.
چون برای او نگشتی، براي غرضی بود، آن غرض حجاب تو شده بود، نميگذاشت كه او را ببيني.
همچنان كه در بازار كسی را چون به جد طلب كنی، هيچ كس را نبينی، خلق را چون خيال بينی 
يا در كتابی مسعله ای مي طلبی، چون گوش و چشم و هوش از آن مسعله پر شده است، ورق ها ميگردانی و چيزی نميبينی 
پس چون تو را نيتی و مقصدی غير اين بوده باشد، هر جا كه گرديده باشی، از مقصود پر بوده باشی، اين را نديده باشی

تو را باری ديگر ميبايد گرديدن گرد عالم.

++++++